کلبه ی شعر
این وبلاگ آثار شاعران ترک زبان وفارس زبان را در بر می گیرد
بعضی وقتا چقد کامنت های زیبایی دریافت میکنم نمونه اش این کامنت که دوست عزیزم برام فرستاده اونقد زیبا بود که حیفم آمد یه پستی رو بهش اختصاص ندم دوست عزیزم روحیه ی ادبیت را ستایش میکنم میبینم که روز به روز هم این ذوق بیشترم میشه و من خوشحالم از این بابت بازم از شعرت ممنونم با اجازه ت شعرو تقدیم میکنم به همه ی عزیزانی که سری به کلبه ی من می زنند موفق باشی

کاش ای تنها امید زندگی
می توانستم فراموشت کنم
یا شبی در آتش سوزان دل
چون لهیب سینه خاموشت کنم
کاش احساس نیاز دیدنت
از وجودم چون وجودت ... دور بود
در دلم آتش نمی زد آن نگاه
کاش آن روز چشم هایم کور بود
کاش چون خواب گران از دیده ام
نیمه شب ها یاد رویت می گریخت
مرغ دل افسرده حال و خسته پر
از دیار آرزویت می گریخت
کاش آن شب در گلستان خیال
ای گل وحشی ! نمی چیدم تو را
تا نسوزم در خزان آرزو
کاشکی ... هر گز نمی دیدم تو را ...


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه یکم خرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ محمد ]

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای مارا

به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد

پر از مهر بودی پر از نور بود

همه شوق بودی همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم

و رازی نهفتیم!

چه خوش لحظه هایی که "میخواهمت" را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

دو آوای تنهای سر گشته بودیم

رها در گذرگاه هستی

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که درهم وزیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق

چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم!

چه شب ها چه شب ها که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن

یاس و نسرین

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم.

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان دور بودی.

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم ... چه مغرور بودم...!

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو به سوی افق های ناآشنا پر کشیدیم.

من و تو ندانسته ندانسته

رفتیم و رفتیم و رفتیم

چنان شاد خوش گرم پویا

که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم!

دریغا دریغا ندیدیم

که دستی در این آسمان ها

چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست!

دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم

که آب و گل عشق با غم سرشته ست!

فریب و فسون جهان را

تو کر بودی ای دوست

من کور بودم...!

از آن روزها آه عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگرگونه گشته ست!

درین روزگاران بی روشنایی درین تیره شب های غمگین

که دیگر ندانی کجایم

ندانم کجایی!

چو با یاد آن روزها می نشینم

چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم:

نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دل های مارا

به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...

پر از مهر بودی پر از نور بودم!


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 16:58 ] [ محمد ]


ﻓﺮﯾﺎﺩﻩ ﮔﻠﯿﻦ ﻧﺎﺯﻟﯽ ﻧﯿﮕﺎﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ

ﻫﻤﺪﻡ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﺍﻏﯿﺎﺭﯾﻠﻪ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺭﻓﺘﺎﺭﯼ ﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﻧﻄﻘﯽ ﮔﻮﺯﻩ ﻝ ﺑﺎﺧﻤﺎﺳﯽ ﮔﻮﺋﭽﮏ
ﺁﻫﻮ ﮐﯿﻤﯽ ﺑﺎﺧﺪﯾﻘﺠﺎ ﻗﺮﺍﺭﯾﻢ ﮔﯿﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺣﺴﺮﺗﻠﻪ ﻗﺎﻻ‌ﺭﮔﻮﺯﻟﺮﯾﻢ ﺍﺧﺮ ﺩﺍﻟﯿﺴﯿﺠﺎ
ﻫﺌﺠﺮﺍﻥ ﯾﻠﯽ ﺍﺳﺪﯾﮑﺠﻪ ﺑﺎﻫﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﻧﺎﺯ ﺍﺋﻠﻪ ﺳﻪ ﻧﺎﺯﯾﻦ ﭼﮑﺮﻡ ﺍﺋﻮﻝ ﺩﯾﺴﻪ ﺍﻭﻟﻠﻢ
ﯾﻮﺥ ﭼﺎﺭﻩ ﯾﻮﻟﻮﻡ ﺷﻌﺮﻭ ﺷﻌﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺁﻭﺍﺭﻩ ﻗﺎﻻ‌ﻥ ﻣﻦ ﻏﻢ ﻋﺸﻘﯿﻨﺪﻩ ﯾﺎﻧﺎﻥ ﻣﻦ
ﺍﺧﺮ ﻧﻪ ﺩﯾﺌﻢ ﺩﺍﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


ﺯﻭﻟﻔﻮﻥ ﺗﻮﮐﻮﺏ ﺍﻃﺮﺍﻓﻪ ﮔﺌﯿﺐ ﺭﺧﺖ ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺍﻭﻟﻮﺏ ﮔﺌﺘﻤﮕﻪ ﯾﺎﺭﯾﻢ ﮔﺌﺪﯾﺮ ﺍﻟﺪﻥ


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، شعرهای ترکی
[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 21:59 ] [ محمد ]

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را

بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند

میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو

دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی: که از پیر خرد پرسم علاج خود

خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید

مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن

که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 13:35 ] [ محمد ]
نمیدانم برای من چنین است یا برای هریک از عزیزانی که به کلبه ی من سری زدند یکی از دلکش ترین ترانه هایی که شنیدم و هر روز چندین بار به ذهنم میاد و میره این ترانه است که مرحوم یا حقی آهنگسازش بوده و بانو دلکش در در ابو عطا خوانده است شعرشم اسماعیل نواب صفا سروده که این شعرشو همه شنیدین
ای جوانــــــی ،
رفتی ز دستـــم ، در خون نشستــم
جوانــــــی، کجایــــی


این شعر معروفش را هم بانو دلکش خوانده است

رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هرکجا هستم....

اما ترانه ای که سخنی از آن زده شد این ترانه است تقدیم به همه ی بزرگوارانی که اهل دل هستند.
دلتان خرم

نه کسی آید به برم نه زکس باشد خبرم
!!! به خدا هرجا گذرم  تو جلوه  گری
سوی تو آورده دلم
به بلا خوکرده دلم 
! به غمت پرورده دلم، ای رشک فریب 
به خدا دلخواه منی، به شب من ماه منی
 ! زچه رو جانکاه  منی؟ صبرم  ببری؟ 
تومرو! ازمحفل من،دل من شد قاتل من
!!! تو مجو از این دل من ، دیوانه تری
دلداه بسی باشد چون من چه کسی باشد ؟
! دلداده و دل خسته ! ، آزاده  و پر بسته
......
، چون برق بلایی !!! ، در خرمن مایی
، به  بلا کشیم  چو بیایی 
ازآفت جانم دوری نتوانم
! توبگو؟توبگو؟چه بلایی
، چون برق بلایی !!!، در خرمن مایی
، به  بلا کشیم  چو  بیایی
ازآفت جانم دوری نتوانم 
! توبگو؟توبگو؟چه بلایی
نقش رخت نرود ، نفسی از یادم
ازچه به گوش دلت نرسد فریادم
چوبرای توزنده منم
به هوای تو  زنده  منم
تا کی عاشق زار بلاکش تو
بسوزدازغم عشق وازآتش تو
دردا دل به توبستم وغافل ازاین
که آتشین بود این عشق سرکش تو
خونم را میریزی تو با رقیب من آمیزی
زمن چوبخت من بگریزی ز آه من نمیپرهیزی
ماه منی توآرزوی دلخواه منی اگرچه عشق جانکاه منی
جدا زمن کجایی گرنفسی به درد بیکرانم برسی نمیدهی دل خود به کسی
اگرچه بی وفایی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 20:50 ] [ محمد ]

در نهان خانه ی دل تویی تو

جان و جانانه ی دل تویی تو

رمز شیدایی امید منی

نای مستانه دل تویی تو

نازنین تا که من با تو هستم

از می عاشقی ها مست مستم

با من بمان با من بمان

اله ناز منی تو گلشن راز منی تو

سوز منی نغمه من ساز منی تو

ماه من نور من شوق من شور من

نوای سینه ی من ترانه ی من

امیدم نویدم سروشم خروشم

تا تویی در کنار من خوش بود روزگار من

من نواهای عشقم

تا تویی نو بهارم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 19:22 ] [ محمد ]
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 12:15 ] [ محمد ]
و چه زیبا شهریار این شعر را در روز 13بدر پس از اینکه معشوقه ی زندگانی خود را در کنار فرزندش دید سرود.


یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 16:45 ] [ محمد ]
 از یـاد تـو بـرنـداشـتـم دسـت هـنـوز
دل هست به یاد نرگست مست هنوز
گر حال مرا حبیب پرسد گویید
بیمار غمت را نفسی هست هنوز



موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 13:5 ] [ محمد ]
سلام

دقیق یادم نیست فک کنم دو سال پیش که بعضی وقتا تو انجمن ادبی پله شرکت میکردم یه دوستی بود آقای مرتضوی که بعدها گفتن که رفته حوزه علمیه قم برای تحصیل از هوشنگ ابتهاج زیاد خوشش می اومد یه بیت از هوشنگ گفت من از شعرش خوشم اومدو کل شعرو ازش گرفتم تو وبلاگ گذاشتم امروز میخوام دوباره اون شعرو بزارم برای اونئ عزیزانی که اونموقع نخوندن ایشالله که پسندیده باشن آقای مرتضوی عزیز شماهم هرکجا که هستید ان شالله موفق باشید دوست عزیز

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 1:21 ] [ محمد ]

از ضعف،به هر جا که نشستیم وطن شد

وز گریه،به هر سو که گذشتیم چمن شد

جان دگرم بخش که آن جان که تو دادی

چندان ز غمت خاک به سر ریخت که تن شد

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم

چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

هر سنگ که بر سینه زدم،نقش تو بگرفت

آن هم صنمی بهر پرستیدن من شد

عشاق تو هر یک به نوایی ز تو خشنود

گر شد ستمی بر سر کوی تو،به من شد


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 18:7 ] [ محمد ]

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را 


شاعر«کاظم بهمنی»


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 11:13 ] [ محمد ]

کاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو را

خوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو را

در خیال من نمی گنجد وصال چون تویی

حیرتی دارم،چو می بینم هم آغوش تو را

از غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته است

لذت شهد است، هم نیش تو هم نوش تو را

جلوه ی صبح جوانی یاد می آید مرا

هر زمان در جلوه می بینم،بناگوش تو را

انتخاب عشق را نازم که چون من برگزید

از میان حسن ها،حسن سیه پوش تو را

تا ز یادم برده ای،از یاد عالم رفته ام

هیچ کس جز غم نمی پرسد فراموش تو را

بوسه ای زان لعل آتشناک می باید((امیر))

تا کند گرم سخن،لب های خاموش تو را


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ سه شنبه بیستم اسفند 1392 ] [ 0:59 ] [ محمد ]

 يك روز در آغوش تـــــــــــــــو آرام گرفتم                                 يك عـــمر قرار از دل ناكـــــــام گرفتم

افسوس كه چون لاله پر از خون جگر بود                                جامي كه زدست تو گلــــــــنــدام گرفتم

از ساده دلـــــــــــي مشــق وفاداري من شد                                درسي كه زبد عهـــــــــــدي ايام گرفتم

امشـــــــــــــب زلبـــــان هوس آلود تو ريزد                                هر بوسه كه من از تو به پيغام گرفتم

 از تيــر حوادث به پنـــــــــــــــــــاه تو پريدم                                 روزي كه مكان بر لـب اين بام گرفتم

 دور از تــــو در و دشت پر از نعره من بود                                چون سيــــــــــل بدرياي تو آرام گرفتم

 رسوا تر از آن كردمــــت اي ديده كه بودي                                 داد دل خود را زتو بد نـــــــــام گرفتم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 11:41 ] [ محمد ]
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم، مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 22:3 ] [ محمد ]

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می‌اندیشم

به تو آری به تو، یعنی به همان منظره دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزل های خودم می گیری
                                
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسّم... به تکلم... به دلارایی تو
به خموشی... به تماشا... به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از ساده‌گی اش
میتوان یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه این خواب گران‌سنگ، سبکبار شده 
بر سر روح من افتاده  و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

یک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

ای بیرنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی آن شبح هرشبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شب تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

حتم دارم كه تویی آن شبه آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی 

               شاعر:                  
بهروز یاسمیه


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 ] [ 18:50 ] [ محمد ]

با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو

خوابی، خیالی، چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن

دیگر بگو از جان من، جانا چه می خواهی؟ بگو

گیرم نمی گیری دگر، زآشفته ی عشقت خبر

در حال من گاهی نگر، با من سخن، گاهی بگو

ای گل پی ِ‌ هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو

گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار ِ دل ای مه نه ای، از درد ِ من آگه نه ای

ولله نه ای، بالله نه ای، از دردم آگاهی بگو

بر خلوت ِ‌ دل سرزده، یک ره در آ ساغر زده

آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو

من عاشق تنهایی ام، سرگشته ی شیدایی ام

دیوانه ی رسوایی ام، تو هر چه می خواهی بگو

 


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 18:9 ] [ محمد ]

باخدیم دالیسیجا یار گئدنده

بیر یولدا دئدیم باخار گئدنده

باخدی قاپیدان گئچنده گولدو

بیلمیردی اوره‌ک‌ اومار گئدنده

باغلاندی دیلیم اوره‌کدن آمما

آز قالدی چئکم هاوار گئدنده

گئتمه ، گئدیسن ؟ یاواش یاواش گئت

جانیم بیلیسن چیخار گئدنده

دوندر گؤزونو ، خومار خومار باخ

قویما منی ده ، خومار گئدنده

سن سیزلیگه دؤزمه‌گیم چتیندی

گل جانیمی آل قوتار گئدنده

سندن سورا عشقی نئیلیرم من

آل عشقینیده آپار گئدنده

مهر ایله نوازش ائیله بلکه

گول بیتسین اوره‌کده ، قار گئدنده

من گؤر نه دئییردیم اؤز اؤزمولن

قول بوینوما بیر سالار گئدنده

بیچاره اوره‌ک بولود کیمین دیر

گؤردوکجه سنی دولار گئدنده

دای « جعفری » بسدی شعر یازماق

سندنده بیر آد قالار گئدنده

کیم چئگنینه آلدی سالدی خلعت

سؤز اوستادی ، شهریار گئدنده


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، شعرهای ترکی
[ دوشنبه چهارم آذر 1392 ] [ 12:22 ] [ محمد ]

این قدر پا به پا نكن از دست می رویم
ترسم كه چشم بندم و دیگر نبینمت

دم های آخرست و به یك دیدنم رضاست
راضی مشو كه این دم آخر نبینمت


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه یازدهم آبان 1392 ] [ 16:28 ] [ محمد ]
ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری

چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری!


به شب سیاه عاشق چه کند پری که شمعی است

تو فروغ ماه من شو که فروغ ماه داری


بگشای روی زیبا ز گناه آن میندیش

به خدا که کافرم من تو اگر گناه داری


من از آن سیاه دارم به غم تو روز روشن

که تو ماهی و تعلّق به شب سیاه داری


تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل

نرسد بدان نگارا که دلی نگاهداری


دگران روند تنها به مثل به قاضی امّا

تو اگر به حسن دعوی بکنی گواه داری


به چمن گلی که خواهد به تو ماند از وجاهت

تو اگر بخواهی ای گل کمش از گیاه داری


به سر تو شهریارا گذرد قیامت و باز

چه قیامتست حالی که تو گاه گاه داری


شهریار


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه یازدهم آبان 1392 ] [ 16:24 ] [ محمد ]
شعر ترانه ی بسیار زیبایی هست منکه هرچند بار میخونم سیر نمیشم

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

این غرور و عشق و مستی . خنده بر غوغای هستی
ای سیه چشم و سیه مو . ازتو دارم . از تو دارم

این تو بودی کز ازل . خواندی به من درس وفا را
این تو بودی آشنا کردی به عشق . این مبتلا را

من که این حاشا نکردم . از غمت پروا نکردم
دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

من . خود . آتشی که مرا داده رنگ فنا میشناسم
من . خود . شیوه نگه چشم مست تو را میشناسم

دیگر ای برگشته مژگان . از نگاهم رو مگردان
دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته
سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی
ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ سه شنبه سی ام مهر 1392 ] [ 20:39 ] [ محمد ]

خواننده این ترانه سالار عقیلی هست

ای صبا رو ، سبک بار ، از برم سوی دلدار

گو به آن بی وفا یار ، حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن ، پیش هر مرد و هر زن

بگذرم چون به زاری همچو ابر بهاری

از دو چشم گهربار ، در فشانم صدف وار

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید

هر کسش به انگشت خود می نماید

در غم تو از بس که زار و نزارم 

 با هلال و یک مو تفاوت ندارم

غم بود کوه ، دل بود کاه

آتش عشق ، درد جانکاه

بس نهاده عشقت به دوش دلم بار

ترسم از غمت جان سپارم به یک بار

ای گل نشستن با خسان ، پیوسته ات گر خوست

روزی بیاید کز تو نه رنگی به جا نه بوست

با غیر اگر که آشنا ، از چه به من یار است

سالک به من گر بی وفا ، از چه به اغیار است

بس بس حکایت از تو ناگفتن همین بهتر

رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 15:14 ] [ محمد ]
سلام دوستان اولین شعر سال۹۲ رو به این شعر اختصاص میدم یه ترانه ای شنیدم ترکی میگفتن که سالار عقیلی خونده اما مطمئن نیستم که اون خونده باشه اما شعرش زیبا بود خواستم براتون بنویسم ایشالله خوشتون اومده باشه

ائولری وار آی آمان ، خانا خانا
من کول اولدوم آی آمان آی آمان ، یانا یانا
اوزو گول لبلری قایماق
یالان سوزدور آی آمان آی آمان ، یاردان دویماق
اوبالاری آی آمان ، اویماق اویماق
یالان سؤزدور آی آمان آی آمان ، یاردان دویماق
هئچ اولمازمیش آی آمان یاردان دویماق
یالان سوزدور آی آمان آی آمان ،‌ یاردان دویماق


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، شعرهای ترکی ، تصنیف
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 15:12 ] [ محمد ]
 

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

 

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

 

تا در نگرد که بی​تو چون خواهم خفت


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 ] [ 16:11 ] [ محمد ]

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب

کن شتابی آخر، زجان من چه خواهی ای شب

نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری

بلا و غم سراسری، تیره همچون آهی ای شب

کنی به عشق یار من حدیث روزگار من

بری زکف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم

سیه شد روزم

بی مه رویش دمی نیاسودم

به سیل اشکم گواهی ای شب

او شب چون گل نهد زمستی بر بالین سر

من دور از او کنم زاشک خود بالین را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خواری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 ] [ 15:45 ] [ محمد ]

من اوزاخ سفره یوللانان گمی

سنی ترک ائدیرم بیر لیمان کیمی

قوخما آیرلیخدان بوراخ الیمی

سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله

دونیادا نه قدر سئوگی وار بیل کی

سن منیم دیلیمین ازلی ، ایلکی

قوخما آیرلیخدان،اولوم دییل کی

سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله

سن هله بیلمیسن آیرلیخ نه دیر

هر سفر کونلونو سیخیر، ایللدیر

آیرلئخ جیسمیدی، روح سنینله دیر

سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله

قورخولو اینتیظار وار آغلار گوزونده

نئچه یالواریش وار بیر جه سوزونده

بیر گون بیلجکسن ائله سن اوزونده

سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله

نه فرقی، یاخینام یا کی اوزاغام

هله کی سنینم نه قدرساغام

اولسم او دونیادان قایئداجاغام

 سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله

گوز یاشی عبث دیر توکوب گئدجم

کونلومو اودلارا یاخیب گئدجم

من سنه ،هامی یا ثبوت ادجم

سئوگی آیرلیخدان، گوجلودو والله


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، شعرهای ترکی
[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 20:39 ] [ محمد ]
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم   
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را       


کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را


دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را


چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را


ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را


سزای خوبی نو بر نیامد از دستم      
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را  


به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

 

به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه ششم بهمن 1391 ] [ 12:30 ] [ محمد ]

سوي تو باز است ، دست نيازم
بوي تو دارد سوز و گدازم
شور تو دارد ناي و
نوايم
سوز تو دارد ناله ي سازم
از تو گزيري جز تو
ندارم
گرتو براني چاره چه سازم
كعبه ي مهرت
قبله ي دلها
خاك ره تو مهر نمازم
نام تو آتش زد به
زبانم
بي تو چو شمعي سوزم و سازم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 10:41 ] [ محمد ]

دانی که دل غمزده را لعل تو خون کرد

خون کرد و فراق تو اش از دیده برون کرد

خلوتگه دل جای هوس بود از این پیش

عشقت به درون آمد و اغیار برون کرد

دیوانه مجویی به همه شهر که ما را

گیسوی چو زنجیر تو پابست جنون کرد

حیرت برم از آنکه به زلف تو زند دست

کاین مار سیه را زچه افسانه فسون کرد

ما روز ازل شیفته ی روی تو بودیم

آشفته سر زلف تو ما را نه کنون کرد


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ یکشنبه سی ام مهر 1391 ] [ 14:20 ] [ محمد ]
به اميدي که تو 

                                بر خواهي گشت

مي نشستم به تماشا 

                                       تنها

گاه بر پرده ابر

                               گاه در روزن ماه ,

دور

                           تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

باز ميگشتم تنها 

                  هيهات !

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز

بي تو سي سال نفس آمد و رفت

مرغ تنها                   خسته                            خون آلود .

که به دنبال تو پرپر ميزد


                          از نفس مي افتاد

در نفس ميفرسود ,

                       ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار

 هنوز

                                                             رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم

                                   بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم

                شوق ديدار توام هست


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ] [ 12:47 ] [ محمد ]

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 14:34 ] [ محمد ]

خواهم ای گل خار گردم تا به دامانت نشینم

یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشینم

گر بریزی خون من با غمزه گردم لعل احمر

                                        همچو گردن بند بالای گریبـــــانت نشیـــــــنم     

ور نماند غیر مشتی استخوان از پیکر من

                                        شانه گردم در خم ذلف پریشـــــــانت نشینم

استخوانم نیز خاکستر کندگر سوز هجران

              چون غبـــــــار ارزو بر طـــــــاق ایوانت نشینم               

میدهی خاکسترم را گر بباد نامرادی

    سایه گردم زیر پای شمع رخشانــــت نشینم     

سایه ام گر محو گردد پیش خورشید جمالت

      خواب نوشین سحر گــــردم به مژگانت نشینم        

گر شوی بیدار و بگشایی زهم پیوند مژگان

       فتنه گــــــردم ناز گـــــردم روی چشمانت نشینم     

 عاقبت روزی که از ((شیدا ))اثر باقی نماند

                                        شعر گردم در دهــــــــان شـــکر افشانت نشینم

منبع:کتاب گنج غزل


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 8:56 ] [ محمد ]
جان را گرفت بر سر دست و زمين گذاشت
وقتي قدم به معبر باريك مين گذاشت
مي رفت غرق آتش و آهسته مي شكافت
شب را كه در ميانه ي راهش كمين گذاشت
او بود و پيكري كه هزاران شيار زخم
دنبال سينه خيز تنش بر زمين گذاشت
او بود و سينه اي كه خدا در ميان آن
قد هزار دشت دل آتشين گذاشت
گل هاي سرخ زخم تنش ناگهان شكفت
وقتي كه روي مين قدم آخرين گذاشت
روي تنش ستون حركت كرد و بعد از آن
تاريخ در ادامه ي او نقطه چين گذاشت
 
منبع:انجمن دانشجویان

موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 15:10 ] [ محمد ]

 

هـمـه هسـت آرزویـم  کـه بـبـینـنـم از تـو رویی                               

                                                             چـه زیـان تـو را ، که من هم برسم به آرزویی

بـه کسی جـمـال خـود را نـنـمـوده ای و بـیـنم                             

                                                            هـمـه جـا بـه هـر زبـانی بـود از تـو گفتـگویی

بـه ره تـو بـس کـه نـالـم ز غم تو بس که مویم                      

                                                           شـده ام ز نـالـه نـایی ، شـده ام زمویه مویی

همه خوشدل این که مطرب،بزند به تار چنگی              

                                                           مـن از آن خـوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چـه شود کـه راه یـابد سوی آب ، تشنه کامی                   

                                                           چـه شود کـه کـام جـوید ، زلب تو کام جویی؟

شود اینکه از ترحم ، دمی ای سحاب رحمت؟              

                                                           مـن خشک لـب هم آخـر ، ز تو تر کنم گلویی؟

بشکست اگر دل من ، به فدای چشم مستت                 

                                                          سـرخُـمّر می سـلامـت ، شـکـنـد اگـر سبویی

هـمـه مـوسـم تـفـرج بـه چمـن رونـد و صحرا                          

                                                          تـو قـدم بـه چشم من نه ، بنشین کنار جویی

ز چـه شیـخ پـاکدامن ، سوی مسجدم بخواند                     

                                                          رخ شیخ و سجده گاهی،سر ما و خاک کویی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 9:15 ] [ محمد ]

من از شهر تو چون نالان می گذرم ،

تنها سایه ی من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ،

بنگر تا کجا کشانده

دست از دلم بردار ،

که دگر طاقتم نمانده

دل سنگت کجا درد مرا می داند ،

غم و رنج مرا تنها خدا می داند خدا می داند


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 16:49 ] [ محمد ]

سلام دوستان اینم شعر ترکی بسیار زیبا از شهریار

اذن وئر تــــوی گئـــــجه ســی من ده سنه دایه گلیم

ال قاتانـــدا ســــــنه مشــــــــاطه تماشـــــایه گلــــیم

سن بو مهتاب گئجه سـی سیره چیخان بیر سرو اول

اذن وئر من ده دالونـــــــجا سورونـــــوب ســـایه گلیم

منه ده باخدیـن او شهــــلا گـــــوزوله من قـــــارا گون

جراتیم اولمــــــادی بیر کلمــــــه تمنـــــــایه گلـــــــیم

من جهنـــــمده ده باش یاســــــدیقا قویســام سنیله

هئچ آییلمــــام کـــــی دوروب جنت مــــاوایه گلــــیم

ننه قارنـــیندا دا سنـــــله اکیــــــز اولســــــایدیم اگر

ایسته مزدیم دوغولوب بیـــــر ده بو دونیـــــایه گلیم

سن یاتیب جنتی رویاده گورنـــــــده گئــــــجه لــــــر

منده جنتده قـــوش اوللام کی او رویـــــایه گلــــــیم

قیتلیغ ایللر یاغیــــشی تک قورویوب گوز یاشیـــمیز

کوی عشقونده گــــــــرک بیــــــرده مصـــــلایه گلیم

سنده صحرایه مارال لار کیمی بیر چیخ نولـــی کی

منده بیر صیده چیخانلار کیـــمی صحــــرایه گلیـــــم

آلــــلاهوندان سن اگر قوخمــــیوب اولســـان ترسا

قورخـــــورام منـــــده دؤنــــوب دین مسیحایه گلیم

شیخ صنعان کیمی دونقـــــوز اوتــــــــاریب ایللرجه

سنی بیر گورمک ایچــون معبـــــد ترســــــایه گلیم

یوخ صنم! آنــــــــلامادیم، آنلامادیــــــم حاشـــــا من

بوراخیم مسجدیــــــمی سنـــــــله کلیسایه گلیم!

گل چیخاق طور تجلایه ســـــن اول جلــــــوه طور

منده موســــی کیمـــــــی او طـــوره تجلایه گلیم

شیردیر((شهریار))ین شـــــعری الیـنده شمشیر

کیم دیئر من بئله بیر شیـــــریله دعوایــــه گلیم!؟


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، شعرهای ترکی
[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 18:58 ] [ محمد ]
این شعر به نقل قول هایی مربوط به رشحه دختر هاتف اصفهانی می باشد امید وارم بپسندید

و می شود گفت که در پاسخ به شعر پدرش که شعر پایینی می باشد سروده شده است

چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نــــــهانیم به کرشمــــه‌های نهـــانـــی و به تفــقــدات زبـــانــــیم
نه به ناز تکیه کند گلی نه به نـــاله دلشـــده بلــــبلی تو اگر به طرف چمـــــن دمی بنشــــینی و بـــــنشانیم
ز غم تو خون دل ناتوان، ز جفات رفته ز تن توان به لب است جان و تو هر زمان، ستمی ز نو برسانیم
ز سحاب لطف تو گر نمی، برسد به نخل امیـد من نه طمع ز ابر بهـــاری و نه زیان ز بـــــاد خزانـــــیم
بودم چو رشحه دلی غمین، الم و فراق تو در کمین نشوی به درد و الـــــم قریـــن ، گر از این الم برهانیم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 17:5 ] [ محمد ]

بـــه حریــ--م خلــوت خـــود شبی چه شـود نهفتـه بخوانیم

                                                بـــه کنــــار من بنشینــی و بــه کنـــ-ار خــــ-ود بنشانیـــم

مـن اگـــر چه پیـــرم و ناتــوان تو مــرا ز درگه خود مران

                                                 کــه گذشتــه در غمـت ای جـــوان همــه روزگــار جوانیــم

منــم ای بــرید و دو چشـــم تر ز فــــراق آن مـه نوسفـــر

                                                  بـــه مـــراد خـــود بـــرسی اگــر بـه مـراد خـود برسانیــم

چـــو بــــرآرم از ستــمش فغان گله سر کنم من خسته جان

                                                   بــــرد از شکــایت خـــــود زبــان بــه تفقـــدات زبــانیـــم

بـــه هـــزار خنجـــرم ار عیــان زنـد از دلـم رود آن زمـان

                                                   که نــــوازد آن مـــه مهـــربان بـــه یکی نگـــــاه نهانیـــم

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من

                                                   چـــــه طمــــع بــه ابـر بهـــاری و چه زیان ز باد خزانیـم

شــــده‌ام چــــو هاتف بینــوا بــه بــــلای هجـــر تو مبتـلا

                                                    نــرسد بــــلا به تـــو دلـــربا گــــر ازین بــــلا برهانیــــم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 10:39 ] [ محمد ]

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 13:58 ] [ محمد ]

ای خدا این وصل را هجران مکن

 

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

 

قصد این بستان و این مستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

 

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست

 

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

 

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

 

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

 

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

 

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

 

هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن

 


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 15:5 ] [ محمد ]

در هوایت بی‌قرارم روز و شب

 

سر ز کویت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

 

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

 

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

 

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

 

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

 

 

 

تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح

 

 

 

 

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

 

ای مهار عاشقان در دست تو

 

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

 

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام

 

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

 

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

 

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

 

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل

 

روز و شب را می‌شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است

 

 

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 20:42 ] [ محمد ]
همیشه هرجا که بودم از تو آروم می گرفتم

اگه هم صدام سکوت بود با سکوت از تو می گفتم.................

...........همیشه هرجا که رفتم آخر جاده تو

........................بودی..........................................اونکه با دل خستگیهاش

دل به من داده تو بودی.............تو که بودی بهترین بود بودنت بهشت ترین بود

تو نبودی ....می بریدم....به جهنم ............میرسیدم........

حالا هرجایی که هستی خوب بدون.............که توی قلبم ضربان بودن هستی

همیشه هرجا که دستم .......اگه بی جون اگه خستم

با غروریا که شکستم با تموم امیدم دل به دستای تو بستم

می نویسم تا بدونی واسه تو ای آسمونم................پشت ابرا

هم که باشی واسه من رنگین کمونی

///////////از همیشه تا نهایت به تو مدیونم و دستام////////////

نفسم رو از تو دارم تو گرمای نفسهات  .....///////////

تو که باشی میشه پر زد میشه به///...

.......کودکی سر زد

میشه حتی توی رویا خونه خدارو در زد

میشه بود و بهترین بود با

.....................................تو آواره ترین بود تو زمین باشی بهشت هم آرزوشه کاش زمین بود

تو که باشی میشه بودش پای عشق و تاروپودش...............

میشه قصه رو شروع کرد .......یکی بود یکی نبودش

....قصه خوش رنگ چشمات تا به همیشه موندگاره

..........شب میاد باعکس ماهش چشماتم روزو میاره


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 12:52 ] [ محمد ]

آرزویم این است نتراود اشک از چشم تو هرگز.............

مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز................

و به

اندازه هر روز تو عاشق باشی..................عاشق آنکه تو را می خواهد

....................وبه لبخند تو از خویش رها می گردد

و تورا دوست بدارد             به همان اندازه که دلت می خواهد

و دوستش بداری به همان اندازه که او می

......................................................خواهد


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 12:40 ] [ محمد ]
سلام خدمت دوستان عزیز

دوستایی که می گین اشعار ترکی بزارم چشم می زارم اما اینو یادتون باشه که ما ترک و فارس و بلوچ و کرد گیلک

و لر و اینجور حرفا رو نداریم همه ی ما اهل ایرانیم و به ایرانی بودنمون هم می بالیم وطن مهمه که میگیم همه

جای ایران سرای من است

یه شعری به ذهنم رسید گفتم تو کلبه بنویسم دوستان لذت ببرن اینم همون شعره

یك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

          

                      

از  دیده  بیگانه  پنهانت  كنم

 

نازت كشم , مستت كنم

                          

مست و غزل خوانت كنم 

 

همراز دل , دمساز دل

                            

هم  صحبت  جانت  كنم  

 

نعمه  بر آرم  از  سازی

             

مستانه  خوانم  آوازی 

                           

در گوش تو گویم رازی

 

یك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

                       

از  دیده  بیگانه  پنهانت  كنم

 

بیا  كه  از جا خیزم

                                

به  پای تو گل  ریزم

              

ستاره ای نگاه تو

             

بیا و كن مستم یك شب

 

چه می شود باری كه از ره یاری

                   

 قدم   تو بگذاری  به دیده  من؟

 

دیده به ره دارد در این شب تارم

                       

بیا  تو ای  یار  رمیده   من

 

یك شب دلم خواهد كه مهمانت كنم

                     

از  دیده   بیگانه  پنهانت  كنم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ یکشنبه پنجم تیر 1390 ] [ 22:43 ] [ محمد ]

گفتمش بيا عاشقم هنوز
خنده كرد و گفت در غمت بسوز
هر چه مي كشم اي ياران از جفاي دوست
گريه هاي من اي ياران از براي اوست
در فراق او عاشقان خسته جان شدم
اين ترانه را چگونه سر كنم كه بي زبان شدم
مي شود بهار عاشقان جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم
رفته اي برون چون جوانيم
طي شد اين چنين زندگانيم
در دلم هنوز اي ياران اشتياق اوست
ناله هاي من اي ياران از فراق اوست
در فراق او عاشقان خسته جان شدم
اين ترانه را چگونه سر كنم که بي زبان شدم
مي شود بهار عاشقان جاودان از او
پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 ] [ 23:55 ] [ محمد ]
 

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست ســـبـــز و رها از آســمــان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهــكشان جاري

تو نسیم خوش نفسی
ي
من كوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي
همچو مرغي در قفسم

تو با مني اما... من از خودم دورمم
چو قطره از دريا... من از تو مهجورم

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست ســـبـــز و رها از آســمــان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهــكشان جاري

با يادت اي بهشت من! آتش دوزخ كجاست
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست

چگونه فريادت نزنم
چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهايي
اگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود
تويي كه با مايي

اي نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست ســـبـــز و رها از آســمــان جاري
نور يادت همه شب در دل ما چو كهــكشان جاري



موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 23:52 ] [ محمد ]

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 18:5 ] [ محمد ]
اسمشو بیخیال بد بود نمیزاشتم

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1300253682.mp3


آنگ های های(نی)

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1300204726.mp3


مرغ سحر(نی)

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1300194281.mp3


سرگشته تو ای پری کجایی(نی)

 http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1300221953.mp3


یه آهنگ شاد اما اسمشو نمی دونم(نی)

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1300222679.mp3



موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 14:21 ] [ محمد ]
واقعا زندگی مثل زندان با درس و مشق مشغول بودیم گذر وقت رو نمی فهمیدیم اما حالا که در استقبال ایام نوروز هستیم و مدرسه نمی ریم آدم دلش خیلی تنگ میشه که چیکار کنه میری سراغ کتابا کمی می خونی خسته میشی تلوزیون خسته می کنه حالا هم که دستم شکسته نمی تونم تارمو هم بنوازم مات و مبحوط بهش خیره میشم ویاد روزایی می افتم که سلامتی داشتم و می تونستم بنوازم به هر حال قدر سلامتیتونو بدونین

 شهریار چقد زیبا میگه

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا

پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

پای به دام جسم و دل همره کاروان جان

آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا

گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی

پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا

طوطی هند عالم قدسم و طبع قند جوی

وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا

من که به شاخ سرو و گل پا ننهادمی کنون

دست نسیم بین که پردوخت به خار و خس مرا

آب و هوای خاکیان ، نیست به عشق سازگار

آتش آه گو ، بسوز آنچه بدل هوس مرا

جز غم بی کسی درین سفله سرای ناکسی

من نشناختم کسی ،گو مشناس کس مرا

ناله ی شهریار ازین چاه به در نمی شود

ورنه کمند مو هلد، ماه به دسترس مرا 


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 13:59 ] [ محمد ]

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ 19:25 ] [ محمد ]

چون حوصله نوشتن نداشتم و شعر خوبی بود از وبلاگ یکی از عزیزانم سعید طارمی دزدیدم

اینم آدرسش http://saeidtaramy.blogfa.com/

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم

حیف از آن عمر که در پای تومن سرکردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

ساده دل من که  قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیار و من از یارو دیار

گشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی

که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست

هر کجا ناله ناکامی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون دُرّ یتیم

اشک ریزان هوس دامن مادر کردم

پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی

که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

دیده حلقه به در دوخته بر در کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 23:53 ] [ محمد ]

 

 

یار با ما بی​وفایی می​کندشمع جانم را بکشت آن بی​وفامی​کند با خویش خود بیگانگیجوفروشست آن نگار سنگ دلای مسلمانان به فریادم رسیدکشتی عمرم شکستست از غمشسعدی شیرین سخن در راه عشق

 

 

 

بی​گناه از ما جدایی می​کندجای دیگر روشنائی می​کندبا غریبان آشنائی می​کندبا من او گندم نمائی می​کندکان فلانی بی​وفائی می​کنداز من مسکین جدائی می​کنداز لبش بوسی گدائی می​کند

 سعدی

 


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه دهم آبان 1389 ] [ 18:19 ] [ محمد ]
این شعر به نظرم زیبا اومد با خود گفتم حیف نیست دوستان من از این شعر بی بهره باشند؟

گر تـــو گرفتـــــــارم کنـــــــی من با گرفتـــــاری خوشم
                                         گر خـــوار چون خــــارم کنی ای گل بدان خواری خوشم

والاتــــــرین گوهــــــر تویـــی داروی جـان  پرور تویی
                                         درمـــــان دردم  گـــــــر تویــی در کنج  بیمـــاری خوشم

آرد  گـــرم غـــــم جــــــــان  به لب کی آیـدم افغان به لب
                                         بــا هر چــــه  خواهــــــد یار من در عالم  یـــاری خوشم

ای بهتـرین غمخــــــــــــوار دل ای محـــــرم اسـرار دل
                                         خواهـــــــــی اگـــــــر آزار دل بــا آن  دل آزاری خــوشم

روزی اگــــر کامـــــم  دِهــــی یا آن که دشنــامـــــم دِهی
                                          با این خوشــم، با آن خوشم با هرچه خوش داری خوشم

تـــــا گشتــــــه ام یــــــار تو من از جان  برم بار تو من
                                         عشــــق است اگر بــــار گَران با این گَران  باری خوشم

گــــــر وصل و گــر هجران بود گر درد و گر درمان بود
                                         شـــاد و خوشـــــم با این و آن آری خوشم، آری خوشـم

منبع:http://mehrejanan.blogfa.com/


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه سی ام مرداد 1389 ] [ 17:37 ] [ محمد ]

ا

ی ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه بیست و سوم مرداد 1389 ] [ 19:37 ] [ محمد ]

من گرفتارو تو در بند رضـــــاي دگـــران                  من زدرد تو هلاك ئ تو دواي دگـران

گنج حسن دگران را چكنـــم بي رخ دوست                  من براي تو خرابم تو براي دگـــــران

خلوت وصل تو جاي دگران اســــت دريغ                  كاش بودم من دلخسته به جاي دگــران

پيش از اين بود هواي دگران در ســـر من                 خاك كويت ز سرم برم هواي دگـــران

گفتي امروز بلاي دگـــــران خواهـــــم شد                  روزي من شود اي كاش بلاي دگـران

دل غمگين هلالي به جفاي تو خوش است                  اي جفاهاي تو خوشتر ز وفاي ذگـران

                                                                               هلالی جفتائی


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ شنبه بیست و ششم تیر 1389 ] [ 16:20 ] [ محمد ]

 

شــــــــود آيا كه از اينـــــــجا به دياري برســـــم؟                     بخت ياري كند و باز به يـــــــاري برسم؟

عمــــر بي حال من بـي مي و معشوق گذشت                      كار دنيا نگذارد كه به كــــــــــاري برسم

بـــــس كه آواره در ايــــــن خلوت صحرا شده ام                       مي شوم گرد كه شايد به كناري برسم

منم آن موج كه سـرگشــــــته به دريــــاي وجود                       دوم از هر طرفي تا به كنـــــــاري برسم

آن درختم كه زبس صــاعقه بــــــــاريد به مــــن                       باورم نيست كه ديـگر به بهــــاري برسم

گرچه صد شير نر از وحشت اين بيشه گريخت                        دارم اميد كه آخر به شكــــــــــاري برسم

نگهم تشـــــــنه چنان اســطت كه گل پنـــدارد                        گر در اين دشت توانسوز به خاري برسم

                                    سعدي


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 12:13 ] [ محمد ]

يك دوروزي بيش گلچين نيست در جمع شما

يادش آريد اي عزيزان، چون كه او از دست رفت

احمد گلچین معانی در ۱۸ دي ۱۲۹۵، در تهران زاده شد. او از سیزده سالگی به شعر روی آورد و در نوزده سالگی به عضویت انجمن ادبی حکیم نظامی درآمد.

گلچین معانی در ۱۶ ارديبهشت ۱۳۷۹در مشهد درگذشت. پیکر او در مقبره‌الشعرای توس به خاک سپرده شد.

مرحوم گلچين

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم

دیده روشن بصفای رخ ماهش کردم

تا برم ره بدل آن گل خندان چو نسیم

گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

همچو ان تشنه که راهش بزند موج سراب

اشتباه از نگه گاه بگاهش کردم

دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر

غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم

دور آن زلف پریشان دلم ارام نیافت

گرچه زندانی شبهای سیاهش کردم

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه

و آنقدر سوختم از غم که تباهش کردم

مهربان گشت مه من بسرودی " گلچین "

تا نثار قدم این مهر گیاهش کردم

 

                                                احمد گلچين معاني


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 ] [ 11:46 ] [ محمد ]

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

آخر چه شد، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟

نزد تو نامه‌ای ننوشتم، که سوز دل

صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبی، کاشتیاق تو

جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد؟

کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت؟

یک دم به نور روی تو چشمم نگه نکرد

کندر میان آن همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان

تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتی : در آتش غم خود سوختم ترا

خود آتش غم تو کرا، ای صنم، نسوخت؟

کو در جهان دلی، که نگشت از غم تو زار؟

یا سینه‌ای، کزان سر زلف به خم نسوخت؟

صد پی بر آتش ستمت سوخت اوحدی

ویدون گمان بری تو که او را ستم نسوخت

                                                               اوحدی مراغه ای


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ] [ 16:35 ] [ محمد ]
خدا رحمت کنه زمانی که اولین بار از تلوزیون شنیدم باتصاویری که از بم نشون میداد هرگز یادم نمیره

گلپونه های وحشی دشت امیدم ، وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای ، تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

****

گلپونه های وحشی دشت امیدم ، وقت جداییها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

من دیده بر راه شما دارم که شاید

سر بر کشید از خاکهای تیره غم

****

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ها ، گلپونه ها چشم انتظارم

میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

****

گلپونه ها ، گلپونه ها ، غمها مرا کشت

گلپونه ها آزار آدمها مرا کشت

گلپونه ها نا مهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

****

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل ، شبها بجز فریاد من نیست

****

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه ها از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جداییها خدا را

سر برکشید از خاکهای تیره غم

****

گلپونه ها ، گلپونه ها من بیقرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کرده دشت

سوی دیار آشناییها بکوچید

با من بمانید ، با من بخوانید

شایــــــــد که هستی را ز سر گیرم دوباره

شایــــــــد آن شور مستی را ز سر گیرم دوباره

منبع:http://www.googlepc.ir/


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه ، تصنیف
[ یکشنبه نهم اسفند 1388 ] [ 15:10 ] [ محمد ]

 پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خامش ولی این زهره ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست، اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند

بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

                                                                                  شهریار


موضوعات مرتبط: شعر های عاشقانه
[ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 16:9 ] [ محمد ]
درباره وبلاگ

در بند آن نئیم که دشنام یا دعاست
یادش بخیر هرکه زما یاد می کند

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

امیدوارم وبلاگم دل بخواهتان باشد
متشکرم از حضورتان
امکانات وب